تبليغاتX
دست نوشته های بهشته

دست نوشته های بهشته

شرح دلتنگی ها شادی ها غم ها غصه ها

کاش وصلی بود

همان هایی  که  اهل  راز  گردند

اگر  با  خویشتن  دمساز  گردند

جراحت  در  جگر  دارند  و  افسوس

کجا  یاران  رفته  باز  گردند 

اسیر  روزگار  گرم  و  سردیم

اگر  با  گردش   دوران  بگردیم

  همه  آلوده دامانی  بسر  شد

بجز  زخمی  که  از  سر  وا  نکردیم

 خدایا  کاش  وصلی  بود  یک دم

نه  دردی  بود   در  عالم   نه  مرهم

 

۱۰ روز دیگه میبینمش وااااااااااااااااااااااای چقدر دلتنگشم...

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1389ساعت   توسط بهشته   | 

گوش میکنم

من و تو هردو دوست های زیادی داشتیم.

یهو اما یه زمان میرسه که باز با یه نفری.نمیدونم واسه من چطور پیش اومد.

اما حالا احساس میکنم بدون اون نمیشه.شاید خیلی موقعیت های بهتر داشتم. دوست دوست :دی دوستم یه پسرس همه چییییییییش خوبه ها!ازهمه نظر اما من نمیتونستم با دوستم بهم بزنم.

من و اون مشکلی نداریم گوش شیطون کر تا حالا دعوا هم نکردیم.

اما همش میترسم...!!

امیدوارم توهم به زودی یکی که از ته دل دوست داشته باشه رو پیدا کنی!

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1389ساعت   توسط بهشته   | 

بذار خودش بره جلو

حالو روز منم زیاد خوب نیست چندروزه میخوام بنویسم اما حوصله ندارم میدونی شفتولک تو زندگی ما همیشه همه چی  به خواست ما جلو نمیره.....

میدونی وقتی آدم یکیو دوست داره همیشه نگران که طرف نره....

ولی تجربم بهم میگه بزار همه چی خودش جلو بره میدونی یعنی چی یعنی به هیچی فکر نکن از دوستیت از لحظه های با  هم بودن  از اینکه میتونی بغلش کنی استفاده کن....

خیلی بی حوصلم کمبود دوست داشتن احساس میکنم کمبود وجود کسی که من و واسه خودم بخواد

 به چیزی فکر نکن و بزار هر چی که دوست داری بشه مطمین باش میشه اون چیزی که میخوای....

بالاخره واسه تنهایی منم یه راهی پیدا میشه.....

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1389ساعت   توسط بهشته   | 

به باد ده..!!

 

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1389ساعت   توسط بهشته   | 

عقشولانه هایم برای ..

از بهمن ماه با کسی دوست هستم.اوایل مثل همیشه گوشیم زنگ خور داشت. بعد کم کم ..کم کردم رابطم رو با دیگران و الان شاید قطع.

نمیدونم یهو چی شد و چرا این تصمیم رو گرفتم من با کسی فاب شدم که اوایل دوستش نداشتم اما الان به نبودش که فکر میکنم.میخوام بمیرم!

الان به شدت دلتنگشم و لحظه شماری میکنم واسه روزی که دوباره برم به اون شهر.نمیدونی موقع خواب همش به حامد فکر میکنم...یعنی میگی من دوست بدی بودم!؟

حامد رو فراموش کردم؟!

بهرودک اگه یه روز بره..من چکار کنم؟!

خودت میدونی که من چه مدلی بودم و چه مدلی شدم.

استخاره کردم تو اینترنت بد اومد.

یه جا فال قهوه گرفتم برگشت اسمشو کامل بهم گفت و گفت عاقبت و سرانجامی نداره..

حالا که من درست شدم

چرا همه چی با من لج افتاده؟هوووم؟

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1389ساعت   توسط بهشته   | 

بهرودک

سلام

چهارم تولدت بود تبریک میگم..

هم سال نو و هم تولدت مبارک خنده گودزیلایی

بهراد دیشب خواب دیدم که مردم

برای اولین بار توی این ۲۱ سال بابام باهام سرسنگین شده

یا به عبارتی قهره...

سر صبحونه تو جاده انقدر باهام بد حرف زد که میخواستم بمیرم..

کلا باز بی حوصله شدم..

سرم چند وقته سنگینه همشم خوابم..

خیلی حرف داشتم که بزنم..اما

بی خیالش

میدونم اگه بگم گریم میگیره..

 

 

تولدت مبارک پسر

همین

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1389ساعت   توسط بهشته   | 

کوچه

 

دلم گرفته به وسعت تمام سال های عمرم

احساس تنهایی شدید داره جونم رو میگیره

برای اولین بار بود که ۳ هفته خونه نرفتم

پوسیدم

اما کنار اومدم

به غیرت یک مرد تو شهر غریب محتاجم..

اما کسی تو این دور ه زمونه

با یک دختر تنها نمیخواد یک رابطه ی سالم داشته باشه..

 

خیلی خستم

خیالم راحته

دیگه اشکی برای ریختن ندارم

 

 

ف..

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط بهشته   | 

شاید....

شاید بعضی وقتا هرچی به جلو قدم میزاری به هدف نرسی اما یه وقتی میشه میبینی وایسادی جلوی یه پرتگاه یا باید بپری یا اینکه همه راه برگردی.....

من اما پریدم نمیخواستم برگردم...

نمیخواستم راهیو که با مشقت ازاش بال اومده بودم برگردم....

امروز احساس میکنم آزادم آزاد واسه رسیدن واسه اینکه یکی داشته باشم تا باهاش بمونم قرار نیست این شخص یا چیز حتما دختر باشه میتونه یه کتاب باشه یا شاید یه حس اما مهم اینه که ماله خودته....

نه کسی ازت میگیرتش نه کسی به اون کاری داره....

دارم به این فکر میکنم شروع کنم دوباره به حرکت به راه انداختن یه ماشین قدیمی سخته اما شدنیه....

امروز دوباره نوشتم جون دلم گرفته بود واسه نوشتن چون میخواستم بنویسم از همه حسایی که دارم امیدوارم دیگه هم عصبی ناراحت نباشی.....

اگه رفته ولش کن اگه هم هست باهاش خوش باش.....

ب....

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1388ساعت   توسط بهشته   | 

واقعا!

اینروزها هروقت باهم حرف میزنیم زودی اعصابم بهم میریزه ..حرصم میگیره لجم در میاد

از حرفهات از حرکاتت از همه چی..ازت خواستم دیگه باهم حرف نزنیم چون اینطور راحت ترم

خیلی وقته نمیای حرفهای واقعی روزانت رو بنویسی

من اینروزها شدیدا کلافه و عصبی ام

حس و حال نوشتن رو هم ندارم

ف..

+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1388ساعت   توسط بهشته   | 

طالع بینی

دی : عجله ایی در عشق ندارد نه به سرعت عاشق میشود نه راز دلش را میگوید او همواره در حال حرکت است اما نمیداند چرا

فقط میداند باید موفق شود اگر فکر میکنید میتوانید اورا از هدفش بازدارید و به سمت خود جذب کنید در اشتباهید

 

فروردین :در پی عشق آتشین خود به خود به جنس مخالف را بخود جذب میکنند

لذت های جسمانی برایش اهمیت دارد و گاه احساس مالکیت شدید نسبت به معشوقش میکند

+ نوشته شده در  دوم مهر 1388ساعت   توسط بهشته   | 

انگیزه ی نوشتن تو گرفتن انگشت اتهام بسوی منه؟!

من با اونم الان فقط اما ..!

قول و قراری نذاشتیم و من نمیدونم باید چه کنم از اینکه کسی که روزی یک کلام با من حرف اضافی نیمزد و الان برام احساس دلتنگی میکنه و کلی جریان تعریف میکنه خوشحالم

نمیدونم با رفتنم و دوری از اون قراره چه اتفاقاتی بیفته شاید دوباره به بن بست خواهم رسید

ترجیح میدم فعلا به زمان حال فکر کنم

ف..

+ نوشته شده در  دوم مهر 1388ساعت   توسط بهشته   | 

چندتا نکته....

خوشحالم یکی هست دوست داشته باشه  اما از تو بعید میدونم کسی دوست داشته باشی.....

اما اگه دوسش داری بهش وفادار باش....

اگه میخوای ماله تو باشه تو هم فقط واسه اون باش.....

بهش اهمیت بده و بزار احساس رشد کنه تو وجودت....

در آغوشت بگیر آروم نوازشش کن احساست با کلمات بیان کن....

بهش هر چند وقت یه بار یادآوری کن دوسش داری که فراموش نکنه....

+ نوشته شده در  دوم مهر 1388ساعت   توسط بهشته   | 

من و اون یا من و..

دوستم داره اینو فهمیدم

دوستش دارم شاید

نمیدونم دقیقا؟؟!!

 

ف..

+ نوشته شده در  دوم مهر 1388ساعت   توسط بهشته   | 

18 شهریور تولدی دوباره

حالا به این باور رسیدم که میتونم شروع کنم از دوباره

همه چیز رو ..!هم درس هم دوست

هردو جدید میشن

زندگی جدیدم از دیروز شروع شد

کاش بتونم نگه دارمش

و قدر این لحظات رو بدونم

 

ف..

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1388ساعت   توسط بهشته   | 

راست میگی؟

یادته راجع به ع.. هم نظر بدی داشتی الان چند ماه گذشته

و ع.. رو واقعا بچه با محبتی دیدم و شناختم

آیندمو حالا یه مدل دیگه باید بسازم

و باید شروع کنم..

 

ف..

 

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط بهشته   | 

دوست داشتم میتونستی حرفام بفهمی....

من حرفام واسه تو گفتم شاید حرفام درست نباشه اما دلم میخواد تو   قوی باشی.....

بهت گفتم زندگی کنی واسه نلاشت.....

این خیلی بده که بخوای آیندت رها کنی باید به فکرش باشی واسه آینکه تو در آینده یه مادری تو یه کسی هستی که میخوای زندگیت بسازی....

پس از الان تمرین کن.....

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط بهشته   | 

فردا ماله من است

دوست داشتم بتونم حرفم رو به کرسی بنشونم

اما وقتی اسم نه اومد

دیگه دلم نمیخواد اصرار کنم..

من راضی ام به این زندگی

حالا هرجا که میخواد  باشه

 

ف..

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1388ساعت   توسط بهشته   | 

من میخوام پیشت باشم

بهت گفتم همیشه به عنوان کسی که کمکت کنه روم حساب کن من آدم بد کینه ای نیستم آدمارو تو شرایط سخت تنها نمیزارم....

من دلم میخواد تو این شرایط کنارت باشم اما اگه تو بخوای....

خوشیاتم برو با هرکس دیگهای  که میخوای چون دوست دارم تو شرایط سخت دوستام باهاشون باشم.....

از  خدا کمک بگیر تو تصمیمت راسخ باش از راهی که جلوت گذاشته برنگرد خدا واست  خواسته که بری به ان سمت حتما مصلحتی توش وجود داره بهش پشت نکن.....

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1388ساعت   توسط بهشته   | 

دارم داغون میشم

یقول دوات ابادی مغزم خستس نمیدونم باید چکار کنم من یه نفرم اما هزار راه جلوروم دارم

هیچکس رو ندارم که جدی تو این تصمیم کمکم کنه

 

ف..

+ نوشته شده در  دهم شهریور 1388ساعت   توسط بهشته   | 

بازنده

بازنده ایی که با خاطرات زندس..

باز خوبه که خاطره ایی هس که بخاطرش باشم

 

ف..

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1388ساعت   توسط بهشته   | 

نبودم....

خیلی وقت بود به صفحه خالی پست مطلب جدید نگاه میکردم و هیچی نمیتونستم بنویسم....

خیلی وقت بود پستار و میخوندم هیچی نمیتونستم بنویسم....

آخه این بلاگ واسه این بود که همیشه با هم باشیم واسه هم بنویسیم نه اینکه جدا از هم بنویسیم....

میدونم خوشحالی میدونم اذیتت کردم اما تو هم هیچوقت اشتباهات قبول نکردی...

هروقت به گذشته فکر میکنم نمیدونم چجوری شروع شد چه جوری تموم....

یه وقتایی خاطره ها سهمی از من و  تو مشن اما اگه من و تو سهمی از خاطره  ها شیم اون وقت  باختیم  تو دقیقا اینطوی شدی.....

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1388ساعت   توسط بهشته   | 

بهش فکر میکنم

دارم کسانی رو هنوز کنارم هرچند با خیلی ها خداحافظی کردم

اما دوباره غم رفتنش سراغم اومده

 

ف..

 

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت   توسط بهشته   | 

میخوام ماله خودم باشم

خاطراتم سهمی از منن

روزها میشینم و به گذشته فکر میکنم

با اینکه تابستونه

اما سردم میشه

لرز کل وجودمو میگیره

من مرده پرستم

آره

دلم تنگه براش

اما اگه ببینمش

میپرسم

چرا اینکارو باهام کرد؟!

تورو هیچوقت نفهمیدم

نمیخوامم بفهمم

میخوام تو خاطراتم گم شم

عشق اول بهترینی..

برمیگردم به سال ۸۲

چه روزهایی بود

دوسش داشتم

اما از همون اول ضربه خوردم

نمیدونم

چی شد نفر بعدی اومد تو زندگیم

نمیخواستم از دستش بدم

میخواستم باشه

اما تحت تاثیر یکی

منو ول کرد

خیلی ها بعد از اون دو نفر اومدن

خیلی ها

احساس میکردم دوسشون دارم اما نداشتم

زندگیم

اطرافیانم

شلوغ شده دورم

اما نمیخوام

من گذشتمو میخوام

میخوام یکی بیاد مثه اون دوتا باشه برام

مثه حس بچگیم

حق من نبود

اینطور باهام بازی شه

حق من نبود

اینطور باهام برخورد بشه

حق من نبود

تنهام بذاره

حالم خوب نیست

اینروزها منو در و پنجره زیاد باهم حرف میزنیم

آخه هممون تنهاییم..

 

ف..

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1388ساعت   توسط بهشته   | 

من همون آدم خوبم....

خواستم بهت بگم بد بودن کاری نداره....

خواستم بهت بگم منم میتونم بد باشم....

اما نیستم....

اما من هرکاری کنم نه میتونم بد بشم نه میشم....

من آدمی شدم که خودم گم مردم تو شلوغیا تو تمام هیاهوی زندگی....

توی دوست داشتن تو گم شدم و حل شدم اگه دوست نداشتم رفتارت برام مهم نبود مدونم الان میگی از تو و دوست داشتنت حالم بهم میخوره....

میدونم....

میدونم....

همه حرفات میفهمم اما بدون دوست داشتن تموم نمیشه حتی اگه دیگه ننویسی اما یکی هست که با تمام بدیات دوست داشته باشه....

دوست داشتن بزرگترین چیز  دنیاست اما بدون تموم نمیشه این داستان هم مثل دوست داشتن تموم نمیشه....

آخر قصه من و تو رو هنوز ننوشتن....


+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1388ساعت   توسط بهشته   | 

عقده ایی..!!

 

متاسفم برات

واقعا

متاسفم برای خودم

برای اینکه همیشه فکر میکردم آدم خوبه هستی

تو میتونستی خوب بمونی چون آخر قصه نزدیک بود

آدما چقدر ساده

میتونن سرنوشتشونو عوض کنن

 

خیلی جالب بود حرفات

مرسی آدم بده

 

شاید دیگه ننوشتم

اگه اوضاع اینطوری باشه

دلم نمیخواد دیگه حرفی بهت بزنم

 

همه آدما بدن

اینو باور کردم

 

 

تمومش کن

برای همیشه

ف..

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1388ساعت   توسط بهشته   |